المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

679

مروج الذهب ( فارسى )

علقمه بن عبد الله مزنى از معقل بن يسار نقل كرده كه عمر بن خطاب با هرمزان درباره فارس و اصفهان و آذربايجان مشورت كرد هرمزان گفت « اصفهان سر است و فارس و آذربايجان دو بال اگر يك بال را قطع كنى سر با يك بال ديگر بجا تواند بود ولى اگر سر را قطع كنى دو بال بيفتد بنابر اين از سر آغاز كن » عمر به مسجد رفت و نعمان بن مقرن را ديد كه نماز ميخواند پهلوى او نشست و چون نمازى را بسر برد گفت « ميخواهم تو را به كار حكومت برگمارم » گفت « اگر براى خراج گرفتن است حاضر نيستم مگر اينكه براى جنگ باشد » گفت « براى جنگ ميروى » و او را بفرستاد و بمردم كوفه نوشته كه او را كمك كنند و زبير بن عوام و عمرو بن معديكرب و حذيفه و ابن عمر و اشعث بن قيس را همراه او بفرستاد نعمان مغيرة بن شعبه را سوى پادشاه آنها كه ذو الجناحين نام داشت روانه كرد و مغيره از رود آنها گذشت بذو الجناحين گفتند فرستاده عرب اينجاست وى با ياران خود مشورت كرد و گفت « راى شما چيست ؟ » گفتند « يا با تشريفات او را بپذير يا برسم جنگ » گفت « او را با تشريفات پادشاهى مىپذيريم » « آنگاه به تخت نشست و تاج بر سر نهاد و شاهزادگان را كه دست بندها و گوشواره‌هاى طلا و جامه ديبا داشتند به دو صف نشانيد و مغيره را بار داد مغيره نيز دو نفر را همراه خود برد و شمشير و نيزه خويش را نيز بدست داشت گويد « مغيره با نيزه خود در فرشها فرود ميبرد و آن را پاره ميكرد كه به‌بينند و خشمگين شوند تا مقابل شاه رسيد و با او سخن آغاز كرد و ترجمان ما بين آنها ترجمه ميكرد شاه گفت « شما مردم عرب دچار قحطى شده‌ايد اگر خواهيد آذوقه بشما دهيم و باز گرديد » مغيره حمد و ثناى خدا به زبان آورد و گفت « ما مردم عرب ، زبون بوديم زير دست كسان بوديم و بالا دست نبوديم سگ و مردار ميخورديم ، سپس خداى تعالى پيمبرى شريف و و الا نژاد و راستگو را از ما برگزيد و بعثت پيمبر صلى الله عليه و سلم ما را برانگيخت و بما خبرها داد و همانطور كه گفته بود درست در آمد